گاه می خندم و
گاه گریان
گاه شادم و
گاه ...
باران نومیدی می بارد و
همچنان
گاه می خندم و
گاه گریان...
سهراب هم انگار روزی گفت
"خنده تلخش، از گریه غم انگیز تر است"
گوئیا، چرخ فلک
می چرخد و یک بازی تلخ
تکرار و
تکرار و
تکرار....
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط مجتبی ضیائی
باز کن چشمت را
شاید
نگاهی مضطرب
خوابگرد تو باشد
بگشای قلبت را
شاید
قلبی سراسر رنج
شبگرد تو باشد
آن نگاه مضطرب را
توعاشق باش
آن قلب سراسر رنج را
تو مرهم باش
اضطراب نگاهش،
بی خوابی های چشمانش؛
بار غم قلبش و
شبگردی های شب روزش
تنها برای توست
به از خود گذشتن
نیازی نیست
بازکن چشمت را...
بگشای قلبت را...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388 توسط مجتبی ضیائی

